تبليغاتX
داستان من و شبنم

و به باران سوگند و به شبنم و به گل و به هر چیز که چون عشق لطیف است که تو پروانه هستی منی،دل گرفتار غمی است ای گل به بهار، دل من را مگذار این گناه است ، گناه ....

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی.... ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم ...

 

 http://shabnamam1.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 21:18  توسط | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 11:27  توسط | 

 

آنقدر گوشه ي دفتر خاطراتت

شعر هاي حاشيه اي نوشتم !!!!

تا عاقبت در حاشيه چشم هايت افتادم

حالا که حاشيه نشيني را تجربه مي کنم

بگذار فقط يک حرف حاشيه اي ديگر بزنم

دوستت دارم .

                 "این خط آخر تقدیم به اون کسی که خـــــــــــیـــــــلــــــی دوستش داشتم"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 21:28  توسط | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 21:9  توسط | 

بیا که جای تو خالی ترین خالیست . دیشب خواب امدنت را دیدم اما با بیدارشدن باز حقیقت تلخ نبودنت راچشیدم . بیا و ببین حال و روزم را ... بیا تا شب هم سپید شود حتی سپیدتر از سپیده دم صبح... فقط بدون که تا امدنت تنها همدم من تنهاییست ..

آری خالی تر از خالی ....  سپیدتر از سپیده دم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 3:10  توسط | 

 کاش میشد برات بنویسم... چقدر دل تنگم.... و دوباره چقدر از تو دور.... کجایی... سر کدوم چهار راه  جلوی کدوم پاساژ... توی کدوم فصل... هیچی تو ذهنم نیس..کاش میدونستی دوباره چقدر تنها شدم...

کاش میشد هیچوقت از رفتن حرف نزد....  چی میشد اگه بی انتها بودی....مثل کلمه

دلم میخواد واست بنویسم... بنویسم اوج بودن من... تو هستی و بس...

کوچیکتر که بودم..عشق ورویه تیکه کاغذ میکشیدم...میدونی چه جوری؟؟؟ یه قلب میکشیدم سرخ سرخ... یه تیر هم از توش رد میکردم یه چند قطره خون که میریخت دیگه اخرش بود...

اما حالا تموم عشق من معناش تویی... توی کلمه کلمه اسم تو من غرقم...توی خط به خط زاویه صورتت.. هنوز مبهوتم... چقدر دیر دیدمت..چقدر زود گذشت.... اما خاطرت هنوز برام شیرین مثل روز اول...وقتی یادت می افتم..مثل پسر کوچیکی میمونم که ماشین قشنگشو پشت ویترین دیده دستش بهش نمیرسه اما همینجوری هم با هاش حال میکنه..

چقدر راحت میشم وقتی از تو برای تو مینویسم ...میدونم وقتی از تو روی این کاغذ های بی جون مینویسم ...اینا هم روح میگیرین باور کن راس میگم... باهام حرف میزنن... حتی گاهی وقتا خیس هم میشن...لا بد دارن اشک میریزن...چقدر خوبه این حرفا رو فقط من میدونم و این کاغذ های از غم سیاه شده....چقدر دلم میخواست پیشت بودم ... موقع رفتن نگفتی کی بر میگردیم پیش هم...  منم یادم رفت بپرسم... واسه همین ساعت به ساعت سالها رو میشمرم...دقیقه به دقیقه فصلا رو رد میکنم و ثانیه به ثانیه... کاش میشد زودتر بیایبم پیش هم.... اخه کاغذ زیاد دارم...اما نفس کم.......بیا تا هنوز نفسی هست.............

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 20:42  توسط | 

تن رود همهمه ی آب، من پر از وسوسه خواب، واسه رویای رسیدن، منه بی حوصله بی تاب، میون باور و تردید، میون عشق و معما، با تو هر نفس غنیمت، با تو هر لحظه یه دنیا...

با تو پر شور و نشاطم، تو هیاهوی نگاتم، تو یه آواز قشنگی، من تو آهنگ صداتم، مثل خنده رو لباتم، مثل اشک رو گونه هاتم، تورو می بوسم و انگار شاعر شعر چشاتم...

 

دشت پونه های وحشی، رنگ التماس و خواهش، موج خاکستری باد، شعله گرم نوازش، بیا گل واژه عشق و با تو هم صدا بخونم، تورو دوست دارم و ای کاش تا ابد با تو بمونم...

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 1:7  توسط | 

پیش از تو آب معنی دریا شدن نداشت

شب مانده بود و جرأت فردا شدن نداشت

در آن کویر سوخته، آن خاک بی بهار

حتی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت...
+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 23:37  توسط | 

عشقم، قلبم، عمرم، جونم...

بدون که بی تو من نمی مانم...

بی رویای شور انگیزات، بی تو من از خودم گریزانم...

چشمات که بهونه داره، می خنده به من ستاره...

میلاد منی، با تو کنم عمر دوباره...

پاییز دلم با نفست صبح بهارِه...

اگه بدونی، اگه بدونی چقدر دوست دارم...

قد یه دنیا، نه کمه...

قد آسمونا، نه کمه...

مثل خواب و رویا، نه کمه...

تو گل تازه ی باغ بهشتی...

نمی شه مثل تو گل پیدا...

تورو خدای من هدیه داده...

به من مجنون و شیدا...

تو خود عشقی و نور امیدی...

تو شب ظلمت تنهاییم...

بی گل روی تو این من عاشق...

نمی شه امروزش فردا...

یه شب دیدم تو سرزمین رویا...

از ابتدا تا انتهای دنیا...

قصه ی عشق من و تو حک شده...

یکی یکی رو برگای درختا...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 23:36  توسط | 
بالاخره اومدم ....
+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 1:39  توسط | 

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیارو بدی فقط یه بار نگاش کنی

به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی، حتی رو برگ زندگی

قید تموم دنیارو به خاطر اون می زنی

خیلی چیزارو می شکنی تا دل اونو نشکنی

حاضری حرف قانون و ساده بزاری زیر پات

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات

وقتی بشینه به دلت از همه دنیا می گذری

تولدِ دوبارته اسمشو وقتی می بری

حاضری هرجا که بری به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی

وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داری

دیگه به چشمت نمیاد اگر که ثروتی داری

حاضری هرچی بشنوی حتی اگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی

پشت سرت هرچی می گن هیچ چی نگی، گوش بکنی

حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس

وقتی کسی رو دوست داری معنی نمیده دیگه ترس

وقتی کسی رو دوست داری صاحب کلی ثروتی

نذار که از دستت بره، این گنج خیلی قیمتی...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 21:8  توسط | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 16:35  توسط | 

میخواهم فقط برای تو بنویسم... برای تو . آمدنت در زندگیم  نوید شادیها بود ...  زندگی بود، عشق بود ... شیفتگی بود ...  دنیایی ازجنون و دلدادگی بود . میخواهم برایت بنویسم ای تنهاترینم . چگونه آمدی ... چگونه جای جای قلبم را به تصرف عشق خودت در آوردی. گویا  این قلب فقط متعلق به تو بود.  میخواستم برایت بنویسم....  وقتی بیایی...  در قلبی ساکن خواهی شد که جز مهر تو  مهر دیگری در آن راه نخواهد داشت. وقتی بر قلبم قدم نهادی  همه جای قلبم متعلق به تو شد - میدانی؟ چشمانم منتظر آمدن تو بودند.  میخواهم برای تو بنویسم...  با آمدن تو قلبم پرشد از خاطره های شیرین.  وقتی آمدی ....  آفتاب نگاهت  به زندگانیم روشنایی بخشید.  ناگهان عشق تو  به مرز جنونم کشاند.  اکنون همه وجودم متعلق به توست... میخواهم برایت بنویسم...  شبهای تنهایی من پر شده ازیاد تو . همه ثانیه های من به تو تعلق دارد...  به تو...  مینویسم....  همه هستیم، همه داشتن و نداشتنم....  فقط و فقط مال توست .

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 21:4  توسط | 
خاله سیما تولدت مبارک

 
+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 20:58  توسط | 

 می خواهم نامه ای برایت بنویسم که به هیچ نامهء دیگری شبیه نباشد و زبانی نو برای تو بیافرینم زبانی هم تراز اندامت ...... و گسترهء عشقم. می خواهم از برگهای لغت نامه بیرون بیایم ..... و از دهانم اجازهء سفر بگیرم. خسته ام از چرخاندن زبان در این دهان .... دهانی دیگر می خواهم .... که بتواند به درخت گیلاس .... یا چوب کبریتی بدل شود. دهانی که کلمات از آن بیرون بریزند مانند پریان دریایی از امواج دریا و کبوتران ...... از کلاه شعبده باز .... کتابهای دبستانم را از من بگیرید .... و نیمکت های کلاسم را ..... گچ ها و قلم موها و تخته سیاه را از من بگیرید . تنها واژه ای به من ببخشید تا آن را ..... چون گوشواری به گوش معشوق خود بیاویزم . انگشتانی تازه می خواهم برای دیگر گونه نوشتن. از انگشتانی که قد نمی کشند .... از درختانی که نه بلند می شوند ..... و نه می میرند... بیزارم . انگشتانی تازه می خواهم ... به بلندای بادبان زورق و گردن زرافه .... تا معشوقهء خویش را پیراهنی از شعر ببافم ...... و الفبایی نو بیافرینم برای او  ..... الفبایی که حروفش به حروف هیچ زبان دیگری مانند نباشد .... الفبایی به نظم باران ..... الفبایی از طیف ماه .... ابرهای خاکستری ِ غمناک و درد ِ برگهای بید...... زیر چرخ دلیجان ِ سپتامبر. می خواهم گنجی از کلمات را پیشکشت کنم که هرگز هیچ زنی نصیب نبرده و نخواهد برد ..... کسی به تو مانند نبوده و نیست بانوی من.  می خواهم هجاهای نامم و خواندن نامه هایم را به سینهء خسته ات بیاموزم ... می خواهم تو را به عطری نو بدل کنم  ..... و به زبانی نو ..... و به شعری نو .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 23:36  توسط | 

براي تو مي نويسم .... براي تويي كه تنهايي هايم پر از ياد توست... براي تويي كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست... براي تويي كه احساسم از آن وجود نازنين توست... براي تويي كه تمام هستي ام در عشق تو غرق شد... براي تويي كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است... براي تويي كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردي... براي تويي كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردي... براي تويي كه هر لحظه دوري ات برايم مثل يک قرن است ... براي تويي كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است.... براي تويي كه قلب منی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385ساعت 0:39  توسط | 

باز هم براي تو مي نويسم تا بداني که ياد تو در لحظه لحظه من جاري است. باز هم از ديوارهاي فاصله عبور مي کنم و در ژرفاي لحظه با تو بودن گم مي شوم و در آن لحظه رويايي اوج در درياي بي پايان چشمانت غرق مي شوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بيابم و از زندان لحظه هاي بي تو رها شوم.....
شايد بتوانم به روياي با تو بودن برسم و چه روياي شيريني است، روياي با تو بودن رويايي که دست من را به دستان گرم تو مي رساند.
آنگاه من در گرماي وجود تو ذوب مي شوم در آن زمان ديگر زبان از سخن گفتن عاجز است.‏
در اين روياي دلنشين تنها دلهاي ما هستند که با هم نجوا مي کنند، گويي از پيوند دستهاي ما روح ما هم به هم پيوند خورده......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 20:33  توسط | 

نگاه کن! اينجا لحظه ها با اين وزن سنگين زمان، و دل ضربه هاي دلي که سرشار از تهي بودن است بدون تو چقدر تلخ و سنگين مي گذرد.
مهربانم!
بنگر که چه تلخ و دشوار، تلاش مي کنم تا گره کور اين ثانيه هاي به هم گره خورده را با چنگ و دندان باز کنم.
همراه من!
ميداني چه سخت نبودنت را بر دوش مي کشم؟دارم مي شکنم، کاش ببيني خرد شدن وجودي که پر از خالي بودن است چقدر تماشايي است....
اين دلتنگي ها را برايت مي نويسم که بداني اينجا بدون حضور گرم و مهربان تو چقدر سرد است و بداني بدون تو اين بغض تلخ و کشنده رهايم نمي کند هرچند عادت کرده ام پشت لبخندي از جنس مصلحت مخفيش کنم....مي دانم که مرا مي فهمي مي دانم...
نگاه کن عزيزم!
اينجا گونه هاي من دست هاي مهربانت را کم دارد براي پاک کردن اشک هايي که نبودنت سرازيرشان کرده...اينجا دست هايم تو را کم دارد، اينجا قلبم، تو را کم دارد...اينجا....سرد است...بدون تو....و مي داني که من از اين سرماي تلخ و گزنده بيزارم.....
اين فاصله ها مهرمان را کم نمي کند عشق من مگر نه؟...اين فاصله قلبهامان را نزديکتر مي کند....هر روز نزديکتر....اينها همه امتحان است...با من باش تا با هم سربلند از اين امتحان بيرون بياييم عزيزم!...من و تو، با هم....تا هميشه!تا ابد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 20:5  توسط | 

به هر جا که نگاه میکنم تو را میبینم. تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند ٫دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم اما به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی. چشمهایم را آرام می بندم،صدایت در گوشم میپیچد ٫ طنین خنده هایت همه جا را پر میکند ، بی اختیار لبخند میزنم ولی صدایت دور و دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی. چه شیرین است تمام لحظه ها را به یاد تو بودن ٫ دلم میخواد با تو در کنار ساحل بنشینم سرم را روی شانه ات بگذارم و امواج آبی را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم. دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده٫ دلم برای چشمهای دریایی تو تنگ شده . دلم هوایت را کرده است. میبینی! دوباره بیقرار شده ام گیج شده ام. تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانه ام ببخش . دوستت دارم عشق من. دوباره این دل دیوانه برای دیدن تو دلتنگ شده.... برای تو ... می خواهم برای تو بنویسم ٫ آری برای تو که وجودمی برای تو که تمام دنیای منی می خواهم نوشته هایم را به نگاه ناز تو ، به دستان نوازشگرت به تو که با گرمی عشق به من زندگی دادی به تو که اگر نباشی من دگر نیستم پس باش تا من هم باشم . بمون تا بمونم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 22:59  توسط | 

اگر بنویسم عشق من سلام، اون یه تیکه خجالت مونده از بچگی رم بذارم پای طاقچه آرزوها پشت صندوقچه یادگاریهای دوران کودکی خیالت راحت می شه؟ اگه می شه پس... عشق من سلام! می دونی چیه... آرزومه که تو مسابقه ی سرنوشت مدال اول خوشبختی رو بندازم گردنت، اون وقت آخر نگرانیته. هر دومون می ریم یه جای خلوت واسه جشن تولد آرزوهامون ماه و خورشید روشن می کنیم. آخه من دری که با کلید اون تورو شناختم هرگز نخواهم بست حتی اگر تمام عاقلای دنیا منو به جرم راندن عقل از پنجره تفکر پای میز محاکمه ببرند به جرات می گم خیلی پررنگ تر از دوست داشتن تو دوستت دارم! حرف از امانت داریست، حرف از کلیده ست، حرف از مراقب ویژه قلبهاییست که دارن زیر دست حکیم ناآگاه زمان از دست میروند. صحبت از خستگی نیست، اگر خسته باشیم که عاشقیمون یه جایی بین زمین و آسمون اشکال داره. آخه روح مجنون هیچ وقت کسی رو که از عشق خسته بشه رو نمی بخشه و ما از اونهایی هستیم که اگر روح سرفصل عاشقی های دنیا ازمون آزرده باشه خواب به چشممون نمیاد. نکنه گمان کنی من از اون همسفرایی هستم که بین راه خستگی رو بهونه می کنن، به جون خودت تا هر وقت که بخوای برای ساختن اون قصر رویایی با پنجره های طلایی روزا رو به دفتر خاطراتم گره می زنم...! خب می دونی به روزگار نمی شه خرده گرفت اما به عشق چرا! گیریم که روزگار توانایی دور نگه داشتن مارو داشته باشه تکلیف دل هامون که دست اون نیست. تورو به جون کسی که دوستش داری نذار تسلیم معادله ی دل و دیده بشیم. پس یه قرار قطعی نقره ای می ذاریم: «صبر از من، بی قراری از تو» اونقدر عاشق می شیم که تشخیص اینکه کدوممون عاشق تره برای خودمون مشکل باشه چه برسه به دیگران...! دلم می خواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش می گن عجیب! فقط به تو سلام کنم، فقط با تو حرف بزنم، فقط واسه تو دعا کنم، دستم فقط تو دست تو باشه، فقط مال تو باشم و تو هم فقط مال من باشی...! از سهراب نیم اجازه ای می گیرم و برات می نویسم: « تا تو هستی زندگی باید کرد » کاش یه معجزه ای بشه، چه می دونم مثلا یه پیغامی از آسمون واست بیاد و یکی بهت بگه که من چقدر دوست دارم. این آخری اگه بشه دیگه هیچ چی نمی خوام. اینم درد دلای دلم، می خواستم خودش فوران کنه که کرد. حالا دیگه روی ماهتو با یه عشق عجیب از همین جا، یعنی نزدیک نزدیک می بوسم و میسپارمت به دست اونی که عشقتو سپرد دست دل من...! عشق من سلام...

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 14:18  توسط | 

تو در یک عصر خنک زمستان رسیدی، خسته بودی ... چند فنجان قهوه .... تا مرا مهره ای کنی مات شده شطرنج چشمانت و من در آن سرخی باورنکردنی فهمیدم با اینکه بی اسب آمده ای و بی فانوس اما همونی هستی که عمری در رویاهایم نقش اول را بی غلط بازی کرده ای ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 22:38  توسط | 

من می خوام اسمتو تکرار کنم، تورو آهنگ تو گیتار کنم...

من می خوام تورو تا خورشید ببرم، عکستو تا تخت جمشید ببرم...

من می خوام چشمامو بارونی کنی، تو چشات چشمامو زندونی کنی..

من می خوام یاد تورو ناز کنم، تو با من باشی و پرواز کنم...

من می خوام فقط مال خودم باشی، لحظه مرگ و تولدم باشی...

بید مجنونو می خوام شونه کنم، من میخوام دلت رو دیوونه کنم...

با تو می خوام هوس ماه کنم، همه رو از عشقت آگاه کنم...

من می خوام از آسمون بچینمت، هر طرف نگاه کنم ببینمت...

من می خوام شبو فراموش کنم، من می خوام هرچی بگی گوش کنم...

من می خوام فقط مال خودم باشی، لحظه مرگ و تولدم باشی...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385ساعت 6:25  توسط | 

...

سه نقطه کوچک عاشق به احترام حرف اول اسمت که سه نقطه دارد! از طرف کسی که بزرگترین آرزویش کوچک نشدن تو و کوچکترین آرزویش بزرگ شدن که نه باز هم بزرگ شدن توست. نام تورا با حروف بزرگ و نام خودم را با حروف کوچک می نویسم که نه از بزرگی تو کم شود و نه از کوچکی من.

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 20:29  توسط | 

تا حالا از خودت پرسيده اي که من بيشتر تو را دوست دارم يا تو من را بيشتر دوست داري؟ اما چه اهميتي دارد؟ مهم اين است که دوست دارم بدانم مرا دوست داري ؟ گاهي فکر مي کنم اصلا دوستم نداري و گاهي فکر مي کنم که خيلي دوستم  داري. مي داني همه اش خاصيت دوريست. اي کاش اين قدر نزديک مي شديم که ديگر کسي نمي توانست ما را از هم تشخيص دهد. اي کاش در هم حل مي شديم. آن وقت ديگر هيچ وقت جدا نمي شديم. هيچ چيزي هم نمي توانست ما را از هم جدا کند. هيچ با خودت فکر کرده اي که اين مدت در حسرت چه چيزهايي مانده ايم : به ظاهر کوچک ولي .....بي انتها. من و تو حتي در حسرت اينکه يک بار با صداي بلند"دوستت دارم"را فرياد بزنيم، مانده ايم. در حسرت يک هم آغوشي کوچک  مانده ايم. در حسرت پاک کردن اشک هاي همديگر مانده ايم. در حسرت شانه هاي هم مانده ايم. باز هم بشمارم؟........نه..........مي دانم که خودت مي داني در حسرت چه چيزهايي مانده ايم. چه صبري داريم من و تو؟ واي ..........اما نکند در حسرت رسيدن بمانيم. دوست دارم راهي نماند که براي رسيدن به هم نرفته باشيم. دوست دارم بدانم که اين نوشتن هايم بيهوده نيست.

اصلا تو مي خواني اين ها را ؟ چه قدر سوال دارم که بپرسم هنوز !

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385ساعت 22:1  توسط | 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 0:0  توسط | 

چه لطیف است حس آغازی دوباره ...  و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای  آغاز تنفس  ... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن ...و چه اندازه شیرین است امروز ... روز میلاد ... روز تو !  روزی که تو آغاز شدی ...

تولدت مبارک ... عزیزم

دوستت دارم ....

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385ساعت 0:0  توسط | 

خدا مي داند كه دلم برايت تنگ شده است، خدا مي داند كه بي قرارت هستم، بي قرار شنيدن صدايت٬ ديدنت٬ در دست گرفتن دستهایت. نمي دانم كه اين جملات چقدر از حجم آشفتگي، ناتواني و ضعفم را از نبودنت از نديدنت، مي توانند منتقل كنند! در همه جا و همه چيز رد نگاه تو و حضور تو را دنبال مي كنم. شايد شنيدن صدايت آرامم كند، اما نه! آنوقت براي ديدنت بي قرارتر از قبل خواهم شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 12:1  توسط | 

 

می بيني!

جوانه زده. بدون آب، بدون ريشه، بدون خاك، بدون آفتاب.

تنها با كمي رطوبت. توي يخچال.

حالا تو از مي خواهي جوانه نزنم؟

مني كه با حضور تو

هم گرمم، هم سيراب، هم محكم و ريشه دار.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385ساعت 17:59  توسط | 

ای که طوفان در دلم انگیختی...

تو مرا از نو به عشق آمیختی...

ای دو چشمت رنگ دشت سوخته...

آتشی در جان من افروخته...

رخت عشقی بر تن عریان من...

بوسه هایت نم نم باران من...

باز کن آغوش خود ای هم نفس...

بی نیازم کن دگر از همه کس...

تا بگویم راز عشق در گوش تو...

حل شوم در گرمی آغوش تو...

در حریم بستر سوزان تن...

می تپد چون قلب تو بر قلب من...

می شکافد پوست من از شور عشق...

می تراود از نگاهم نور عشق...

می دود خون در رگ من با شتاب...

از تب داغ تنم در التهاب...

می فشارد قلب من را اسم تو...

جسم من جاری شده در جسم تو...

ای نفس هایت نسیم سبزه زار...

سقف خانه پر شد از عطر بهار...

 گاهی از من عاشقانه یاد کن...

 تو به یادم بوسه ای بر باد کن!

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 17:2  توسط | 

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت...

چشم به راه تو می مونم با دلی پر از صداقت...

اگه با اشکای گرمم دل سنگ برام بسوزه...

اگه جسم من بپوسه...

بعد دنیای دو روزه...

اگه نقش قصه ها شی...

مه روی قله ها شی...

بری و از من جدا شی...

اگه باشی یا نباشی...

نه فقط عاشقت هستم، مرهمی رو قلب خستم، این تویی که می پرستم، سرسپرده ی تو هستم...

اگه جای تو به این دل همه دنیارو ببخشن...

می گذرم از هرچه دارم اگه باشی عاشق من...

اگه زنجیر به پاهام...

اگه قفل و اگه صد بند...

می رسم هرجا که هستی به تو و عشق تو سوگند...

اگه باشی تاجی بر سر...

یا که از ذره ای کمتر...

دل من داغ تو داره تا ابد تا روز آخر...

اگه با یه قلب تبدار بشم از عشق تو بیمار...

یا وجود عاشقم رو ببرم تا چوبه دار...

اگه زندگیم فنا شه...

طعمه خشم خدا شه...

یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه...

اگه قلبمو شکستی...

رفتی و از من گسستی...

مهربون یا خودپرستی...

هرچه هستی هرکه هستی...

نه فقط عاشقت هستم، مرهمی رو قلب خستم، این تویی که می پرستم، تو بتی من بت پرستم...!

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 21:27  توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
گفتم تو شیرین منی ... گفتا تو فرهادی مگر ... گفتم خرابت می شوم ... گفتا تو آبادی مگر ... گفتم ز کویت می روم ... گفتا تو آزادی مگر ... گفتم فراموشم مکن ... گفتا تو در یادی مگر ... گفتم که خاموشم مکن ... گفتا تو فریادی مگر ... گفتم که بر بادم مده ... گفتا نه بر بادی مگر


کلیپ
فروغ 3
فروغ 2
فروغ 1
خاطره ها از بنیامین
تصورکن از سیاوش
الهه ناز از استاد بنان
عروسك كوكي ( به ياد فروغ )
تولدي ديگر ( يادي از فروغ )
زنده ياد دكتر علي شريعتي
گل گلدون از سیمین غانم
تو اونی از سیمین غانم
جوانی از استاد قوامی
غوغاي ستارگان ( شكيلا )
يك كليپ زيبا دكلمه از پرويز
یک کلیپ زیبا از هایده
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
من و شبنم
پیوندها
والاترین عشق
سلطان غم
یه بنده خدا
سلطان عشق
زهرا
هنرپیشه های قدیم ...
بانوی بلوچ
حسرت داشتن تو
بعضی حرفها...
گریه های من
نیازم باش
عبادتگاه عشق
نشان عشق
مریم مقدس
مهمان
علی سینا
شراره عشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال


www.irLearn.com


Copyright: داستان من و شبنم [ - ]   |  Designed by: shabnamam.blogfa.com [ داستان من و شبنم]